تبليغاتX
آقا مجید
یادمان بسیجی شهید"مجید پازوکی"
وبلاگ عکس راه اندازی شد

اگر سربزنید حتما ضرر نمی کنید!

http://photo313.blogfa.com
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:51  توسط محسن رنگین کمان  | 

به حمد و یاری خداوند متعال وبلاگ شهید بزرگوار علی محمودوند برای اولین بار راه اندازی شد امیدوارم به آن سر بزنید و از مطالب آن لذت ببرید.در ضمن این حقیر را نیز از نظرات خود بهره مند سازید.

http://www.ali-mahmodvand.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:39  توسط محسن رنگین کمان  | 

این مطلب از وبلاگ گردان کمیل به قلم دوست عزیزم مسعود وام گرفته شده است.با هم می خوانیم:

یکبار من و مجید پازوکی و دو سه تا دیگر از بچه ها داشتیم به منطقه می رفتیم؛ از جایی رد شدیم که زمین زیر پایمان پوک بود و صدا می داد. پا را که برزمین کوبیدیم، احساس کردیم این خاک دست خورده است. مجید با بیل دستی شروع کرد به کار کردن. خیلی کار کرد. با وجودی که جانباز بود و از لحاظ جسمی توان چندانی نداشت، آنقدر زمین را کند تا شش شهید پیدا کردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:7  توسط محسن رنگین کمان  | 

این مطلب از وبلاگ گردان کمیل به قلم دوست عزیزم مسعود وام گرفته شده است.با هم می خوانیم:

جستجوگر نور شهید مجید پازوکی که پس از شهادت یار دیرینش شهید علی محمودوند ، او را به عنوان فرمانده تفحص لشکر 27 محمد رسول الله برگزیده بودند، پس از مرارت فراوان و تفحص در رمل های سوزان خوزستان ، در 17مهر 80 بر اثر انفجار در میدان مین به جمع یاران شهیدش پیوست و اکنون پس از گذشت 3سال از شهادتش همه به دنبال آنند که او که بود.

اکنون که چند سال از شهادت مجید پازوکی در قتلگاه  فکه می گذرد، با مروری کوتاه بر زندگی اش به دنبال آنیم که بدانیم او چه داشت که لایق شهادت شد و ما چه چیز نداریم که در اسارت دنیا مانده ایم.

روز اول فروردین ماه سال 1346 خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد که عطر حضورش اهالی خانه پلاک 6 کوچه بزرگمهر در خیابان خاوران را سرمست کرد.

هر سال که شکوفه های بهار با باز شدنشان گذر ایام را نوید می دادند ، مجید هم بزرگتر می شد تا این که مجید با همکلاسی های کلاس اولی اش با نیمکت های مدرسه آشنا گشت.

از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت چرا که با اوج گرفتن مبارزات مردمی ، اونیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز 17شهریور مجید چون ژاله ای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست.

انقلاب که پیروز شد مجید یازده ساله برای دیدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زیارت کند و این آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازی حضرت روح الله بود.

مجید پازوکی بعدها به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال 1361 رنگ و بوی جبهه گرفت و زخم های تنش دفتر خاطراتی از رزم بی امانش گردید.

یک بار از ناحیه دست راست مصدوم شد ، بار دیگر از ناحیه شکم و وضعیت جسمی اش اصلا خوب نبود ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت  و درد را با خنده پذیرایی می کرد.

پس از پایان جنگ در سال 1369، منطقه کردستان، کانی مانگا و پنجوین حضور مجید پازوکی را به خاطر سپردند و دفاع همچنان برای او ادامه داشت و این سرباز خمینی ، با بیش از هفتاد ماه حضور در جبهه ها و شرکت در بیست عملیات ، جبهه را آوردگاه عشق خود کرده بود.

مجید در سال 70 در برابر سنت نبوی سر تعظیم فرود آورده و پس از آن ، دو پسر به نام های علی و مرتضی را از خود به یادگار گذاشت.

وی در سال 1371 با آغاز کار تفحص لشکر 27محمدرسول الله (ص) در خیل جستجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جستجوی گلهای گمگشته و فرزندان عاشورایی ایران شد و در این راه سختی ها و مرارت های بسیاری را به جان خرید تا این که پس از شهادت یار دیرینه اش علی محمودوند، در برگریزان روزگار ، او در استقبال وصال یار بهاری شد و هفدهم مهر ماه سال 1380 دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی در فکه مستجاب شد و اونیز به خیل یاران شهیدش پیوست.

اما او رهرو عشق بود و عشق خود را این چنین در قسمت هایی از دست نوشته اش که بعد از شهادت " نامه ای به خدا " نام گرفت، نگاشته است:

ا سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبی ها ، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص).

 

یا زهرا ؛ فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین(ع) . ای مادر حسن و ای جده سادات ، ای حوض کوثر، ای فریاد رس عباس در کربلا ، ادرکنی ادرکنی ادرکنی ؛ الساعه الساعه الساعه ؛  العجل العجل العجل.

به حق خون علی اصغر و آه زینب ؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم ، شهرت به سراغم آمد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده ، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟

ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید ، از ما بگذر که تقصیر کردیم.

ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم....

والسلام- غلام ونوکر بچه های فاطمه(س)، مجید پازوکی

واینک 3 سال است که انتظار مجید پازوکی به پایان رسیده است اما انتظار مادران مفقودالاثرها همچنان باقیست... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:28  توسط محسن رنگین کمان  | 

عکس هایی زیبا از شهید مجید پازوکی:

www.sajed.ir/pe/component/option,com_ponygallery/Itemid,4/func,viewcategory/catid,64

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:42  توسط محسن رنگین کمان  | 

این مطلب از وبلاگ آهستان به قلم دوست عزیزم امید حسینی وام گرفته شده است.با هم می خوانیم:

22 بهمن 79 ، حرم مطهر حضرت معصومه ( س )   :

توي صحن حرم حضرت معصومه ( س )  نشسته بودم كه ناگهان چشمم افتاد به روزنامه بغل دستي ام: فرمانده جانباز گروه تفحص لشگر محمدرسول الله ، به شهادت رسيد . بله ، درست خوانده بودم ، علي محمودوند ، در فكه 

17 مهر 80 ، مجيد پازوكي ،  يار و همرزم شهيد محمودوند ، به ياران شهيدش پيوست .

روزي كه براي اولين و آخرين بار ،آن دو را ديدم ، فكر نمي كردم كه بعدها بايد افسوس آنروز را بخورم . ماجرا زماني اتفاق افتاد كه من در دانشگاه اهواز درس مي خواندم . دوستاني داشتم كه گهگاهي با هم به مناطق جنگي مي رفتيم . تقريبا همه مناطق را رفته بوديم ، از شلمچه و اروند گرفته تا طلاييه و سوسنگرد و دهلاويه ...

دوستي داشتم كه در چند نشريه دانشجويي وغير دانشجويي فعاليت مي كرد . قرار بود براي برپايي نمايشگاهي در اهواز ، از طرف سپاه به فكه برود و عكسهايي از آن منطقه بگيرد . من كه تا آنموقع به فكه نرفته بودم ، به زور و التماس مجبورش كردم كه مرا هم با خودش ببرد ...

ماه رمضان بود . قرار بود كه بعد از نماز صبح حركت كنيم . آن شب هر جوري بود گذشت و كم كم موقع حركت فرا رسيد . سوار ماشين سپاه شديم و به طرف فكه حركت كرديم . توي مسير تمام افكارم متوجه بيرون بود و مثلا توي ذهنم تداعي مي كردم ، خدايا يه روزهايي توي همين خاك ، توي همين مسير ، توي همين سنگرها ، چه افرادي حضور داشتند و  جنگيدند و شهيد شدند ...

پس از چند ساعت ، به فكه رسيديم . قبلا شنيده بودم كه فكه ، قتلگاه بچه هاي لشگر 27 محمد رسول الله و محل عملياتهاي بزرگي  چون والفجر بوده ، از خودم مي پرسيدم خدايا من اينجا چه ميكنم ؟ خودم هم  نمي دانستم. ماشين درست جلوي مقر گروه تفحص لشگر محمد رسول الله ، توقف كرد و ما پياده شديم . آن لحظه چهره هايي را ديدم كه اي كاش آنروز آنها را بهتر شناخته بودم . ..

يكي از همراهان كه از سپاه اهواز بود و با بچه هاي تفحص آشنايي قبلي داشت ، موضوع عكاسي را با آنها مطرح كرد . قرار شد كه  به اتفاق دو نفر از بچه هاي تفحص كمي جلوتر برويم .

مجيد پازوكي از گروه تفحص ، راهنماي ما شد .سوار ماشين شديم و به سمت قتلگاه شهداي فكه حركت كرديم .توي مسير چند باري ، ماشين توقف كرد و دوستم پياده شد و عكس گرفت .كمي جلوتر هم به محل شهادت شهيد آويني رسيديم ،  پياده شديم و فاتحه اي خوانديم ، باز جلوتر رفتيم تا اينكه متوجه كسي شديم كه تك و تنها ، در آن منطقه پرخاطره با خودش خلوت كرده بود . خود پازوكي هم تعجب كرد و به سراغش رفت . ما او را نمي شناختيم. اما بعد فهميديم كه علي محمودوند است ، فرمانده گروه تفحص لشگر 27 محمد رسول الله . حال عجيبي داشت . معلوم بود كه توي اين دنيا نيست . كسي نميدانست كه در تنهايي او چه مي گذرد . شايد با دوستان شهيدش درد دل مي كرد . به اتفاق او به طرف قتلگاه رفتيم .جايي كه تعداد زيادي از بچه هاي بسيجي با لبهاي تشنه و با مظلوميت تمام به شهادت رسيدند ...

پس ازپايان كار عكاسي  ، به قرارگاه برگشتيم . اين بار ما را به سمت اطاقي بردند كه در آن پيكرهاي پاك شهداي تفحص شده قرار داشت . ما كه انتظار ديدن آن را نداشتيم ، منقلب شديم . استخوان هاي پاك و مقدس شهيدان با دقت خاصي توسط بچه هاي تفحص در كفن پيچيده شده بود .

زمان بازگشت فرا رسيد . اما برايمان سخت بود دل كندن از آنجا و آنها اگرچه تنها به اندازه نصف روز آنجا بوديم .به هر حال با ناراحتي سوار ماشين شديم . همه مات و مبهوت ، به همديگر نگاه مي كرديم و حسرت زمان كوتاهي را مي خورديم كه خيلي زود تمام شد . داخل ماشين ، آن برادر سپاهي شروع كرد به تعريف كردن از وضعيت علي محمودوند و مجيد پازوكي . او از جانباز بودن آنها گفت و اينكه محمودوند يك پايش از بالاي زانو قطع است و در حين تلاش شبانه روزي اش براي جستجوي پيكرهاي شهدا ،  در اثر برخورد با مين چند بار پاي مصنوعي اش شكسته و او كه براي دريافت پاي مصنوعي جديد به بنياد مراجعه كرده بود  ،جواب شنيد كه آقاي محمودوند ، سهميه پاي شما تمام شده است !! ( بله درست خوانديد ، سهميه پا. يه چيزي تو مايه هاي سهميه قند و شكر و برنج و سيمان و اين جور چيزها ) و علي محمودوند هم مجبور مي شد كه با چسب ، قطعات شكسته پاي مصنوعي اش را به هم بچسباند و به همان بسازد . او مي گفت كه اين دو نفر عليرغم داشتن مشكلات زياد و رنجهاي به جاي مانده از تركشها و آسيب شيميايي ، حاضر نيستند كه از اينجا بروند . حتي شنيديم كه محمودوند ، بچه اي دارد كه دچار بيماري صعب العلاجي است كه اين خود مشكلات اين مرد را بيشتر مي كرد ...

بار دومي كه به فكه رفتم  از طريق اردوي دانشجويي بود . دو سه نفري كه دفعه قبلي با هم بوديم از بقيه جدا شديم و به طرف قرارگاه گروه تفحص رفتيم . اما اينبار نه از علي محمودوند خبري بود و نه از مجيد پازوكي . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:49  توسط محسن رنگین کمان  | 

ماه رمضان سال 72 بود كه همراه «مجيد پازوكى» از تخريبچى هاى لشكر 27، در منطقه والفجر يك فكه، اطراف ارتفاع 143 به ميدانى مين برخورديم كه متوجه شديم ميدان مين ضد خودرو و قمقمه اى است. يعنى يك مين ضد خودرو كاشته و سه تا مين قمقمه اى به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.

سر نيزه ها را در آورديم و نشستيم به يافتن و خنثى كردن مين ها. خونسرد و عادى، با سر نيزه سيخك مى زديم توى زمين و مين ها را در آورده و خنثى مى كرديم و مى گذاشتيم كنار. رسيدم به يك مين ضد خودرو. دومين قمقمه اى محافظش را در آوردم ولى هرچه گشتم مين سوم را پيدا نكردم. تعجب كردم، احتمال دادم مين سوم منفجر شده باشد، ولى هيچ اثر يا چاله اى از انفجار به چشم نمى خورد. تركيب ميدان هم به همين صورت بود كه يك ضد خودرو و سه قمقمه اى در اطرافش. ولى از مين سومى خبرى نبود.

در تخريب اصلى وجود دارد كه مى گويند: «هر موقع مين را پيدا نكرديد، به زير پاى خودتان شك كنيد». يعنى اگر مينى را پيدا نكردى زير پاى خودت را بگرد كه بايد مطمئن باشى الان مى روى روى هوا. به مجيد گفتم: «ميجد مين قمقمه اى سوم پيداش نيست...» به ذهنم رسيد كه زير پايم را سيخ بزنم. يك لحظه پايم را فشار دادم. متوجه شدم شئى سفتى زيرش است. اول فكر كردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تكان نمى خوردم. با سر نيزه سيخك زدم زيرپايم، ديدم نه! مثل اينكه مين است. به مجيد گفتم: «مجيد مواظب باش مثل اينكه من رفتم روى مين...» مجيد خنديد و در همان حال زد توى سرم و به شوخى گفت:

- خاك بر سرت آخه به تو هم مى گن تخريبچى؟ مين زير پاى توست به من مى گى مواظب باش!

پايم را كشيدم كنار و مين قمقمه اى را درآوردم. در كمال حيرت و تعجب ديدم سيخك هايى كه به آن زده ام، به روى سطحش كشيده و چند خط وردّ سر نيزه هم رويش مانده و به قول بچه ها «مين را زخمى كرده بود».

 

خودم خنده ام گرفت. خنده اى از روى ناباورى كه وقتى كارى نخواهد بشود، خودت را هم بكشى نمى شود.

 

يك ساعتى از اين جريان گذشت. در ادامه معبر داشتيم جلو مى رفتيم، مى خواستيم ميدان را باز كنيم كه بچه ها بروند توى شيار كه اگر شهيدى هست پيدا كنند. دوباره يك مين گم كردم. آن همه قمقمه اى. جرأت نكردم به مجيد بگويم كه آن را گم كرده ام، گفتم: «مجيد... اين يكى ديگه حتماً زده». مجيد نگاهى به اطرافم انداخت ولى چون آثار انفجار به چشم نمى خورد، گفت: «بهت قول مى دم اين يكى هم زير پاى خودت است.» روى شوخى اين حرف را زد. پايم را فشار دادم، شك كرد، سر نيزه زدم ديدم مثل دفعه قبل است. پا را كه برداشتم ديدم مين زير پايم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مين زير پاى ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم كه چى شده. به قول معروف:

            گر نگهدار من آن است كه من مى دانم                  شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:27  توسط محسن رنگین کمان  | 

به نام خدا، خدايي كه خلق كرد جهان را از نيستي و ما را آفريد تا او را ستايش كنيم. از من پدرت شمس الله به تو پسر عزيزم مجيد پازوكي كه خواست خدايت را اجابت كردي و ما را با غم و اشكهايمان تنها رها كردي.

در تنهايي اتاقت كه سالهاي قبل در نيايش پروردگارت مي‌نشستي و همه چيز را فراموش مي‌كردي، نشسته ام و در فكر اين جهان و افكاري كه تو را به سوي خدا برد غوطه ورم. به گذشته فكر مي كنم، ناگهان با فرياد «اي مجيد» كه با صداي بلند از حلقومم خارج مي‌شود و در زير زمين خانه انعكاس پيدا مي‌كند، از خود بي‌خود مي‌شوم. با اشكي كه بي ريا از چشمانم سرازير مي‌شود، احساس مي‌كنم در گوشه و كنارم نشسته‌اي. به هر طرف كه نگاه مي‌كنم، در روياي افكارم تو را مي‌بينم.

احساس مي‌كنم هنوز صدايم مي‌زني و مي‌گويي:«آقا بيا چايي حاضره». در اين لحظه چشمانم از اشك پر شده و قادر به نوشتن نيستم. ياد زماني مي‌افتم كه در بيمارستان مصطفي خميني براي معالجه كليه‌هاي بي‌‌مروتي كه از فاو سوغاتي آورده بودي، در اتاق عمل بسر مي‌بردي. من مثل اسپندي كه در آتش مي‌سوزد و صداي سوختن آن به گوش مي‌رسد، جلوي اتاق عمل مي‌سوختم و ساعتها قدم مي‌زدم و هرچه  دعا بلند بودم زير لب زمزمه مي‌كردم.

الهي شكر، خداوند تو را براي مدتي به ما قرض داد، تا از تو صبر و بردباري بياموزيم. يادم نمي‌رود وقتي كه از درب منزل دست در دست علي و مجتبي وارد مي‌شدي، به خدا قسم چنان شاد مي‌شدم كه قادر به بيان آن نيستم. افسوس كه غرور بي‌جاي پدري نمي‌گذاشت آنچه در قلبم مي‌گذرد، در بيانم احساس كني.

و حال روزها را به اميد شبهاي جمعه و ديدار مزارت به شب مي‌آورم، تا شاهد زيارت مزارت توسط مردم اهل دل و مخلص باشم. شايد به من هم وقت زيارت داده شود تا بتوانم خاك عطرآگين مزارت را در بغل گيرم و ببوسم. در كربلاي فكه بگيرم. چگونه جايي است، نمي‌دانم.

وقتي كه مين منفجر شد، تو چه حالي داشتي؟ در آن تنهايي دشت‌هاي بي‌انتها، چه بر تو گذشت؟ چه كسي توان آن را دارد كه زمان و مكان، و تنهايي و غربتي را كه بر تو گذشت پيش خود حلاجي كند؟ در آن لحظه به چه كسي فكر مي‌كردي، به مادر، پدر، همسر، فرزندانت و يا فقط به خداي مهربان؟ آيا كسي بود كه سرت را بر زانويش قرار داده، تو را دلداري دهد و شهادتين را برايت زمزمه كند؟

همه دوستان دور و نزديك ما را به صبر و بردباري گوشزد مي‌كنند، چه كنم وقتي كه چشم دل مي‌سوزد و اشك بي‌اختيار از چشمانمان روان مي‌شود، فقط رازها و ناگفتني‌هايم را در تنهايي دلم زمزمه مي‌كنم.

چه كنم نام من باشد پدر. افسوس كه روحم خسته است از فراق آن عزيزم، آن جان جانان  خسته است.

تو پسرم، مجيد جان به آرزويت شهادت در راه خدا و ملت و جستجوي شهداي جنگ تحميلي و پايان دادن به انتظار مادراني كه چشم انتظار فرزندانشان بودند، رسيدي. هر چند همه اينها وظيفه خدايي و ملي بود و تو سرباز حضرت امام بودي. خوش به سعادتت. دعاي من و مادرت و همه قوم و خيشانت، همسر و فرزندانت بدرقه راه تو باد.

اميدوارم بتوانيم نوه‌هاي دلبندم، فرزندان كوچك تو را كه رفتارشان به بزرگي خودت مي‌باشد، مثل تو، راه تو، گشاده‌رو، باصفا، باگذشت، با خدا و پيرو آقايت امام حسين (ع) و سرور جنگاوران حضرت ابوالفضل العباس (ع) پرورش دهيم.

                                                                                          پدرت - شمس الله پازوكي

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:25  توسط محسن رنگین کمان  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام به بلندي آفتاب و به گرماي محبت عشق. عشق به همه خوبي‌ها. به مهدي (عج) آن ماه پنهان و خميني روح بنلد خدا كه پدري خوب بود و بر خامنه‌اي رهبر صابران بعد از پيامبر (ص).

يا زهرا (س) فداي مظلوميت شويت اميرالمومنين و لب عطشان حسين (ع) غريبت. اي مادر حسن (ع). اي جده سادات. اي حوض كوثر. اي فريادرس عباس در كربلا ادركني ادركني ادركني الساعه الساعه العجل العجل.

به حق خون علي اصغر، به آه زينب، به خون چشم مهدي در يوم عاشورا.

خدايا هرچه از شهرت فرار كردم شهرت به سراغم آمد. آيا كسي كه از كاروان شهدا جامانده لياقت سربلند كردن دارد. كسي كه در درياي معنويت جنگ مردود شده ديگر روي عرض اندام دارد كه بيايد و خاطره بگويد.

اي امام زمان عزيز تو را قسم به خون دوستان شهيد از ما بگذر كه ما هم برگرديم. اي پدربزرگ امت مرا ببخش كه كم كاري كردم و شايسته سربازي نبودم. اي خانواده عزيز مرا ببخشيد كه دور از شما بودم و حق شما را ادا نكردم.

اي پدر و مادر عزيزم خداوند با صابران است و اين قول قرآن است نه من عاصي. تحمل دوري، كمبودها، زخم‌زبانها، جز با توسل و توكل جبران نمي‌شود.

پسران خوبم مي‌دانم كه عاشق اسلام و ولايت فقيه هستيد. نكند به خاطر رضايت چند دنياپرست رضاي خداي را زير پا بگذاريد.

سرباز امام زمان بشويد انشاء ا…

اينك خداحافظ. انشاء ا.. وعده ديدار ظهور امام زمان. اگر مولا اجازه داد.

دعاي خير صلوات نماز واجب، نماز شب. كمك به فقرا و منتظر مولاي ما مهدي (عج) باشيد.

                                                                                                            مجيد پازوكي

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:22  توسط محسن رنگین کمان  | 

علي محمودوند، يه علي محمودوند من مي‌گم يه علي محمودوند مي‌شنوي. بعضي‌ها رو نمي‌شه همين جوري با حرف نشون داد، مثلاً بگي اين بود علي محمودوند.

اون ور بيشتر مي‌شناسنش. اصلاً بهتر مي‌دونن چي كار كرد. خدا بيشتر مي‌دونه چيكار كرد، كسي نمي‌شناختش.

شخصيتش عجيب و غرببي بود. پانزده سال با هم رفيق بوديم. شخصيتش رو خيلي سخت مي‌شد آدم بشناسش. اصلاً بعضي موقع‌ها يه چيزهايي مي‌گفت من الان هم تو فكرم كه اين يعني چي؟

من يكبار يادمه برگشت گفت: من به والله تا حالا از هيچي نترسيدم! من اين جمله رو فقط از امام شنيده بودم. بعد ما مي‌خنديديم، مي‌گفتيم چي مي‌گه؟

ولي عملاً تو خيبر و عمليات‌هاي ديگه، توي ميادين مين، ثابت شده بود از هيچي نمي‌ترسيد. خوب؛ حالا اين چه پشتوانه‌اي داشت كه اين حرف رو مي‌زد يا اون خستگي‌ناپذيريش يا اون تحمل دردش و اون مسائلش و مشكلاتش. با روحيه خيلي باز، باز هم اينجا كار مي‌كرد.

 

توي جنگ با اين رفيقاش توي اين منطقه ]فكه[ جنگيده بود. گردان حنظله‌اي بود ديگه. همون بچه‌هايي كه تو كانال گير كردند.

خيلي براش سنگين تموم شده بود اون شهادت سيصد نفري كه كنارش ديده بود، حدود سيصد نفر رو مي‌گفت تو كانال ديدم. يه مقداري هم بچه‌هاي كميل بودند و رفيقاش.

بعضي موقع‌ها، خاطره تعريف مي‌كرد، لحظه به لحظه تعريف مي‌كرد. مثلاً مي‌گفت: مثلاً كوچكترين حركت‌هاي بچه‌ها را هم تعريف مي‌كرد؛ اين اينطوري شد شهيد شد، اون اين طوري شد. حالتشون رو مي‌گفت.

خيلي باسش سنگين بود همش مي‌گفت من بايد برم اين بچه‌ها رو پيدا كنم، دلش اينجا بود كه بالاخره اون كانال كميل رو پيدا كرد، كانال حنظله رو. صدو بيست تا شهيد از كميل درآورد، هفتاد يا هشتاد تا هم از حنظله درآورد. ديگه ول نكرد.

 

يكبار سه ماه اينجا كار كرديم، شهيد پيدا نكرديم. اونقدر ناراحت بود هي راه مي‌رفت، قاطي كرده بود. اصلاً همين جوري ديگه داد مي‌زد، به حضرت علي مي‌گفت تو به من قول دادي كه هر چي بخوام بهم بدي، چرا سه ماه شهيد پيدا نكرديم؟ اگر من تا ده روز ديگر اينجا شهيد پيدا نشه مي‌زارم مي‌رم از اين فكه. همين طور راه مي‌رفت با خودش حرف مي‌زد.

 

نمي‌دونم اين فشار رو كه تحمل مي‌كرد، من احساس مي‌كنم كه واقعاً اون از تمام وجودش مايه گذاشته بود كه اين بچه‌ها رو پيدا كنه!

بچه‌اش كه مريض شد خيلي واسش سخت مي‌گذشت، بردش مشهد امام رضا، سي و هشت روز، اين طورها، سي روز، نزديك چهل روز، تو مشهد فقط بست بسته بودند به اون پنجره فولاد با خانوادش. حالا نمي‌دونم خودش، بچه‌هاش، نمي‌دونم كي خواب مي‌بينه؛ خواب امام رضا رو مي‌بينه كه ما همين جوري دوست داريم ببنيم. هرچي مي‌خواي از ما بخواه؛ بهت مي‌ديم، ولي اين رو نخواه. ما دوست داريم بچه‌ات رو همين جور ببينيم.

حتي يادمه؛ يكبار گفت يكبار اصرار كردم تو دعا, گريه كردم گفتم شفا بدش اين بچه رو. اومدن تو خوابم گفتند مگر نگفتيم بهت شفاي اين رو نخواه؟

 اون بچه‌اش مريض بود. يكسره تو بيمارستان بود ـ خدمت شما عرض كنم ـ كليه درد داشت. يك كليه‌اش آسيب ديده بود تو جنگ؛ همش سنگساز بود. يا مرفين مي‌زد يا مي‌رفت توي اين بيابون‌ها. معمولاًخون‌ريزي داشت اين كليه‌اش درد مي‌كشيد ولي بازم هيچي نمي‌گفت. ادامه داد راه رو.

 

خيلي سَر و سِر داشت علي آقا با اين فكه، فكه رو مثل زمان جنگ مي‌دونست يعني چي؟ يعني يه قطعه‌اي از زمان جنگ كه هنوز مي‌شد توش مثل زمان جنگ زندگي كرد.

سال شصت و هفت يا شصت و هشت بود مي‌گفتش كه من خواب ديدم تو فكه شهيد مي‌شم، چهار يا پنج دفعه به من گفت اين رو. بيشتر منتظر بود بالاخره كي نوبتش مي‌رسد تا به بچه‌هاي حنظله برسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:20  توسط محسن رنگین کمان  | 

oسلام

سلام

o چرا خجالت مي‌كشيد؟

خجالت نمي‌كشم.

o پس چرا فرار مي‌كنيد؟

فرار نمي‌كنم.

o زبان گوياي اين جنگ شمائيد!

نه اينا بودند در رفتند. اين علي آقا محمودوند، اين يه پاش قطعه؛ از اول جنگ بوده! تو كانال حنظله. يكي از اون كسايي كه از كانال حنظله زنده برگشته اينه.

oكدوم عمليات؟

مقدماتي.

o از چند نفر؟

از سيصد و شصت نفر، 60 تا مجروح برگشتن يكيش اينه! در رفت از دستتون.

o برمي گرده! كي شما اومديد اينجا؟

از پونزده روز مونده به عيد

o براي چي اومديد؟

همين جوري ديگه، اومديم!

o چه خبره؟

چه خبر بود! چي بگم؟ حالا باشه بعداً. حالم خوب نيست زياد! اين رو (دوربين) خاموش كن اول. يه لحظه خاموشش كن!

بسم الله الرحمن الرحيم

اينجا پادگان دوكوهه است از سال 60 بوده 59، 59 كه نه، نه فكر كنم 60 و 61 بوده اينجا حاج احمد متوسليان- حاج احمد- يه گروه از كردستان اومدن اينجا رو تحويل گرفتن. بعد تيپ حضرت رسول رو تشكيل دادن و بعد مستقر شدن. چيزي حدود از سال 61 تا 67 اينجا اين بچه بسيجي‌ها مي‌اومدند- نيروهايي كه از تهران و از شهرستان ما اعزام مي‌شدن- اينجا زندگي مي‌كردن، آمادگي رزمي پيدا مي‌كردن مانور مي‌رفتن، رزم شبانه مي‌رفتن، خودسازي مي‌كردن بعد به جبهه منتقل مي‌شدن و حالا بعد بر حسب شرايط، حالا هرچي كه بودكار رو انجام مي‌دادن و برمي‌گشتن. بيشترين خاطره‌اي كه من فكر مي‌كنم رزمنده‌ها دارن توكل جنگ- حداقلش بچه‌هاي تهران وكرج- از همين دوكوهه است. چون يك سال اينجا خودسازي مي‌كردن، يه شب مي رفتن عمليات و برمي‌گشتن يا يك سال اينجا خودسازي مي‌كردن دو ماه مي‌رفتن پدافندي برمي‌گشتن. بيشترين خاطرات بچه‌ها از همين پادگان از همين ساختمون‌هاست. از همين حسينيه‌ حاج همته. مقر ماكه قرارگاه تخريبه، كه الان مثل زمان جنگ اردوگاهش مونده. مي‌تونيم بريم ببينيم. هنوز آثار چادرها و فضا و قضايايي كه زمان جنگ بوده هنوز موجوده!

o از بر وبچه‌ها كيا يادته؟ كيا شهيد شدن؟كيا بودن اينجا؟ چي كار مي‌كردند؟

اسم كه زياده، ازحافظه خارج شده اينقدر...!

o از حال هواي اينجا زمان جنگ توضيح بدين؟

والله،اينجا كه مي‌بيني صبح كه مي‌شد نماز صبح، قلبش مولاي يامولاي نورايي مي‌ذاشتن و بعدش بچه‌ها راه مي‌افتادن يكي يكي مي‌اومدند نماز شب و بعدش نماز صبح و زيارت عاشورا و بعد گردان‌ها جلوي ساختمون‌ها به خط مي‌شدند گردان به گردان به سوي صبحگاه مي‌دويدن تا گردان‌ها جمع مي‌شدن تو خود ميدون صبحگاه. بعد مي‌اومد شهيد همت بود- او مسئولي كه بود، فرمانده‌اي كه مستقر بود تو پادگان اون وقت- صبحگاه رو او اجرا مي‌كرد. بعدصبحگاه هم كه- يا قبلش يا بعدش بود كه – شهيد گلستاني اون سرود معروفش رو مي‌خوند.

o چي بود سرودش؟

اللهم اجعل صباحنا صباح الابرار كه خيلي قشنگ بود. بتونيد نوارش رو پيدا كنيد واقعا سوزناك بود و خليلي با صفا. خدمت شما عرض كنم كه شبها هم، كه هرگرداني براي خودش يه عزاداري به خصوصي داشت. به خصوص گردان كميل. مثال بود بچه‌هاي ديونه هاي جنگ بودند. تو خط هم كه مي‌رفتي مثلا تو بدر و تو چند تا از عمليات ها شكارچي‌هاي تانك، كه تو منطقه خيلي به نام بودند . مثلاً بعضي موقع‌ها از شكارچي تانك صحبت مي‌كنيم من خودم توي علميات بدر، هيچ كس،  سرش روبلند نمي‌كرد يك سره تير مستقيم تانك مي‌زد اما بچه‌هاي كميل توي اين دشت مي‌دويدند دنبال تانك‌ها. مي‌دويدند يا با سنگ مي‌زدن يا با آر‌پي‌جي مي‌زدن.

o فرمانده‌هايي كه از اين گردان به شهادت رسيدن كيا بودند؟

اوني كه من مي شناسم شهيد خانجاني بوده. عكسش زديم و وصيت نامه‌اش روي ديوار هست.ولي قبلياش توي ذهنم نيست. چون ما گردان تخريب بوديم بعد هر عملياتي به موقعش يه دستمون يه تيممون مامور مي‌شد يكي از اين گردان‌ها يا بعضي موقع‌ها مي‌رفتيم لشگرهاي ديگه. مامور مي‌شديم. شايد يه شب ،شايد يه هفته. بيشتري تو اين گردان‌ها نبوديم مي‌اومديم مهمونشون مي‌شديم و بعدش هم برمي‌گشتيم به مقر خودمون.

o اينجاكجاست؟

اينجا حسينيه گردان تخريب لشگر 27 حضرت رسوله. تقريبا از سال 61 ديگه اينجا بر پا شد البته اين حسينيه نبود يه حسينيه حصيري داشتيم. يه سالي يه حسينيه حصيري بود تا 62 يا 63 ديگه اينجا كامل شد و اينجا رو ساختند. بچه‌ها خودشون ساختند اين آجرش، بنايش و جوشكاريش رو همه بچه‌هاي بسيج بودند. از اون موقع همين جوري برقرار بوده، نماز جماعت برقرار بود. زيارت عاشورا و مراسم مذهبي، سخنراني‌ها

o مداح‌هاي گردان تخريب كيا بودند؟

مداح‌هاي گردان تخريب يه سريشون شهيد شدن و يه سريشيون هنوز زنده‌اند. يكيشون كه خيلي معروف بود و نواراش هنوزهست حاج منصور نورايي.كه مناجات اميرالمومنين رو توي اينجا هم خونده هنوز هم هست.

o اين گوداله مثل قبره!

يه گودال‌هايي رو مثل قبر كندند مي‌رفتند توش مناجات مي‌كردند.

تو سرما و تو گرماش همه چيزش اينجا عين – ده يا يازده- هفت يا هشت سال جنگ رو بچه‌ها اينجا زندگي كردند گرما به حدي مي‌شد بعضي موقع‌ها بچه‌ها لخت مي‌شدن مي‌رفتن توي منبع آب با پارچ آب، آب مي‌ريختند رو سرشون. يكبار من قشنگ يادمه. بچه‌ها گرما زده شودند سر ظهر يه سريشون بردن بيمارستان . اينقدر گرم مي‌شد اينجا، همه چي مي‌سوزه، علف‌ها، ملف‌ها. رو تپه تخم مرغ بندازي قشنگ نيمرو مي‌شه. برج تيرماه بياييد شما اينجا.

اينجا كه مشاهده مي‌كيند چادر دسته يك گروهانمونه. اينجا آشپزخونه‌اش بوده،اينم چادر كنارشه.

o چيزي ازچادري كه شما توش بوديد مونده؟

و الله اين جادر دسته يك و دو و سه و چهارش من هر سه يا چهار تا رو توش بودم. دسته يك بيشتر بودم بعد يه مدت رفتيم دسته دو و سه، چهارم بيشتر از دو يا سه ماه، يه عمليات بيشتر دسته چهارمون نبود. ديگه ايجاد نشد. تو عمليات بدر بود كه دسته چهارمون 17 تا شهيد داد سه تا مجروح يه دونه سالم. دسته كلا تعطيل شد اومديم عقب.

اينجا يه غروب‌هاي با صفايي بود زمان جنگ. بچه‌ها همه كاراشون رو كه تموم مي‌شد عصرها كه مثلاً آزاد بوديم يه موقعي عصرها و غروب‌ها روي اين خاكريزهامي‌شستن اين غروب رو تماشا مي‌كردن. آماده مي‌شدن براي نماز مغرب و عشا شبم شام مي‌خوردن و بعدم مي‌رفتن عزاداري. يا تو حسينيه بود يا تو چادرها عزاداري بود.

بعد از صبحگاه مي‌اومديم چاي مي‌خورديم، يه خورده مي‌دوييدن بچه‌ها رو اين خاكريزها، واون ذكرهايي كه زمان جنگ بود به هر حال تو حركت مي‌خوندند. بعد از ظهرها هم بعضاً آموزش داشتيم ديگه مثلا لخت مي‌كردند سينه خيز، پا مرغي، آموزش مين. حالا من كه زياد توي اين حال و هواهاي اين بچه‌ها چيزي نداشتم ولي معمولا بچه‌هاي الان؛ از تخريب بپرسيد معمولا چهار يا ينج سال، سه سال، يه سال ، دو سال همه، هركي مي‌اومد اينجا ديگه نمي‌رفت.

الان اگه بياي دقت كني تو هيئت گردان ما هنوز …

o اينجا وضوخونه بود؟

بله اينجاوضو مي‌گرفتند منبع آب داشت.

غروب‌ها اينجا اكثرا بچه‌ها پخش مي‌شدن تو اين تپه‌ها و بعد مي‌اومدن اون پايين آب تني مي‌كردن.

يه گروهان، گروهان طلبه‌هابود. هرچي آخوند و طلبه حزب‌اللهي بود مي‌اومدند توي اين گروهان. نماز شب خونه، اهل سينه زني- همه همين جوري بودن اينجا- اما يه حالت‌هاي خاص داشتند. يه حال وهواي خاصي اينجا همه رقم داشتيم؛ مدير مدرسه داشتيم، معلم، - مسئول دستمون فرضا معلم بود- وزير، مشاور شايد داشتيم. بگم باورت نمشه مدير كل داشتيم.

يه سيد علي چيز، سادات پور داشتيم- سيد علي سادات پوربود فكر كنم- توي همون دسته‌اي كه من بودم معمولا غروب مي‌رفت بالاي خاكريز مي‌شست تو غروب گريه مي‌كرد. اون وقت ما اذيتش مي‌كرديم. اين بنده خدا توي سال چهارم رفت امتحان داد شد نوزده و نيم يا نوزده و هفتاد و پنج. همين جا پرونده‌اش رو پاره كرد و گفت من بايد بيست بشم. قبل از عمليات بدر درسش روشروع كرد.تصميم گرفت درس بخونه.

اين ها رو بچه‌هاي گردان كشيدن همون بچه‌هاي بسيج كه تو گردان بودن هركي به عشق خودش يه چيزي مي‌كشيد . حالا يه سريش پاك شده تابلو داشتيم وسايل رو بردند اصلا تابلوها رو كندند بردند ديگه نيستش!

سخت‌ترين عملياتي كه اين گردان داشت عمليات مقدماتي و والفجر يك بود او موقع يه چيزي حدود سه كيلومتر يا چهار كيلومتر ميدون مين رو بايدمعبر مي‌زدند تا برسن به خط دشمن. الان تو منطقه فكه بري هنوز ميدون ميناش معلومه.

من خودم كه اومدم اصلا نمي‌دونستم اين قضايا يعني چي؟ فقط به عشق اين كه امام خميني به عنوان ولي فقيه مون، مرجع تقليد مون دستور فرمودن كه جوون ها واجبه بيان شركت كنن. هركي كه اومد يه حركت مذهبي بود يه حركت فقه شيعه‌اي بود شيعه‌اي بود . جعفري بود. بچه‌هام كه اومدن گل‌هاي سر سبد هيئت بودن، مسجدها بودن تو شهرها. الان اگه تارخچه اين شهدا را ببيني اكثرشون گل‌هاي سرسبد محله‌ها بودند. بچه‌هاي خوبي بودن- خدمت شما عرض كنم- با او اعتقادي كه داشتن، با او عشقي كه داشتن به امام و چيزي كه از عاشوراي اما حسين گرفته بودن آمدن اينجا و پاشون رو گذاشتن توي اين ميدون مبارزه.

زمان جنگ ما توي اين دوكوهه وتوي اين جبهه‌ها به يه مدينه فاضله رسيده بودن بچه‌هامون به يه مدينه فاضله رسيده بودن بچه‌ها به يه صفاي باطني پيدا كرده بودن. يه شهر عشقي شده بود، يه صداقتي بين همديگه بين بچه‌ها درست شده بود همون چيزهايي كه داشتن با لذت اون رو درك مي‌كردن يعني اون چيزهايي كه اسلام گفته بود او صحبت‌هايي رو كه احاديث مي‌كرد. داشتن به يقين مي‌رسيدن و رسيدن بهش. اون‌ها خدا رو قشنگ لمس مي‌كردن. رسيدن به مراحل بالاي انساني كه حالا اسلام گفته بود. بعد يه قصه‌اي من از يكي شنيدم خيلي جالب بود. اين قصه جبهه كه خيلي‌ها اصلا نمي‌فهمن چيه! مثل يه قلعه مي‌مونه كه ظاهرش از آتيشه توش گلستانه اون‌هايي كه رفتن مي‌دونن گلستانه. اون‌هايي كه نمي‌دونن از بيون دارن مي‌بينن مي‌گن شما ديونه ايد شما الان توي اين قصه مي‌ريد! اما اون‌هايي كه رفتن و زدن به اين آتيشه و رد شدن و به اين گلستان رسيدن مي‌فهمن يعني چي، توش زندگي كردن!

آدم دلش نمي‌خواد براي كسي تعريف كنه. الان ميان مي گن بيا خاطره بگو، ولي آدم قلباً دلش نمي‌خواد ديگه چيزي تعريف كنه. چون خيلي دروغا ديده، چون خيلي نامردي‌هاديده، دلش نمي‌خواد براي كسي تعريف كنه. حالا چي مي‌خواي بگي؟

از امام حسينش كه اينطوري حماسه آفريد اين همه تحريف كردن . اين همه يادگاري درست كردن!

oحالا همين جوري مي‌خواين ادامه بدين؟ مثلا تا آخر عمر بياين دوكوهه. الان كه ديگه تخريب نيست اون حال و هوا كه ديگه نيست!

راستش رو مي‌خواي! وقتي مي‌آييم داريم مي‌دويم دنبال اين كاروان كه ازش جا مونديم بهش برسيم! كار به كس ديگه نداريم. مي‌خوايم ما خودمون رو نجات بديم. اين راهي كه مونده خيلي سخته. اون قدر نازكه كه همه دارن مي‌افتن؛يكي از عقب، يكي از جلو مي‌افته. چي مي‌خواي بگي؟

اين دله وقتي سياه مي‌شه، وقتي كه لقمه حروم خرده شده- حالا خودمون هم هستيم نه اينكه بگيم كس ديگه، نه- وقتي دلت تاريك شد ديگه نمي فهمي. هرچي بهش بگو بابا ماست سفيده نمي‌فهمه به خدا! كسي كه مال شهر عشق نيست نمي‌فهمه يعني چي. بايدخودش بيادتوي اين وادي،توي اين قضيه قرار بگيره!

الان شما اين حال و هوا رو مي‌بيني اينجا. مي‌بيني اينا كه مي‌يان اينجا توي اين حال  وهوا متوجه مي‌شن يه چيزهايي رو. ولي رد مي‌شن دوباره از يادشون مي‌ره. هشت سال دفاع مقدس اين بچه‌ها پخته شدن توي اين كوره. حالا مثلا بياي اين هشت سال روبخواي توي يه جمله بگي، نمي‌شه.

خود اين دوكوهه اين صحنه‌هاي زنده‌اش اين ساختمون‌ها رو نگاه كني همين بوي شهدا رو مي‌ده. حال وهواش رو داره…

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:18  توسط محسن رنگین کمان  | 

يكى از روزها كه شهيد پيدا نكرده بوديم، به طرف «عباس صابرى» (سال 75 در تفحص در منطقه فكه شهيد شد.) هجوم برديم و بنا بررسمى كه داشتيم، دست و پايش را گرفتيم و روى زمين خوابانديم تا بچه ها با بيل مكانيكى خاك رويش بريزند. كلافه شده بوديم. شهيدى پيدا نمى شد. بيل مكانيكى را كار انداختيم. ناخن هاى بيل كه در زمين فرو رفت تا خاك بر روى عباس بريزد، متوجه استخوانى شديم كه سَرِ آن پيدا شد. سريع كار را نگه داشتيم. درست همانجايى كه مى خواستيم خاكهايش را روى عباس بريزيم تا به شهدا التماس كند كه خودشان را نشان بدهند، يك شهيد پيدا كرديم.بچه ها در حالى كه از شادى مى خنديدند، به عباس صابرى گفتند:

- بيچاره شهيد تا ديد مى خواهيم تو رو كنارش خاك كنيم، گفت: فكه ديگه جاى من نيست بايد برم جايى ديگه براى خودم پيدا كنم و مجبور شد خودشه نشون بده... 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:11  توسط محسن رنگین کمان  |