تبليغاتX
آقا مجید
یادمان بسیجی شهید"مجید پازوکی"

این مطلب از وبلاگ گردان کمیل به قلم دوست عزیزم مسعود وام گرفته شده است.با هم می خوانیم:

جستجوگر نور شهید مجید پازوکی که پس از شهادت یار دیرینش شهید علی محمودوند ، او را به عنوان فرمانده تفحص لشکر 27 محمد رسول الله برگزیده بودند، پس از مرارت فراوان و تفحص در رمل های سوزان خوزستان ، در 17مهر 80 بر اثر انفجار در میدان مین به جمع یاران شهیدش پیوست و اکنون پس از گذشت 3سال از شهادتش همه به دنبال آنند که او که بود.

اکنون که چند سال از شهادت مجید پازوکی در قتلگاه  فکه می گذرد، با مروری کوتاه بر زندگی اش به دنبال آنیم که بدانیم او چه داشت که لایق شهادت شد و ما چه چیز نداریم که در اسارت دنیا مانده ایم.

روز اول فروردین ماه سال 1346 خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد که عطر حضورش اهالی خانه پلاک 6 کوچه بزرگمهر در خیابان خاوران را سرمست کرد.

هر سال که شکوفه های بهار با باز شدنشان گذر ایام را نوید می دادند ، مجید هم بزرگتر می شد تا این که مجید با همکلاسی های کلاس اولی اش با نیمکت های مدرسه آشنا گشت.

از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت چرا که با اوج گرفتن مبارزات مردمی ، اونیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز 17شهریور مجید چون ژاله ای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست.

انقلاب که پیروز شد مجید یازده ساله برای دیدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زیارت کند و این آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازی حضرت روح الله بود.

مجید پازوکی بعدها به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال 1361 رنگ و بوی جبهه گرفت و زخم های تنش دفتر خاطراتی از رزم بی امانش گردید.

یک بار از ناحیه دست راست مصدوم شد ، بار دیگر از ناحیه شکم و وضعیت جسمی اش اصلا خوب نبود ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت  و درد را با خنده پذیرایی می کرد.

پس از پایان جنگ در سال 1369، منطقه کردستان، کانی مانگا و پنجوین حضور مجید پازوکی را به خاطر سپردند و دفاع همچنان برای او ادامه داشت و این سرباز خمینی ، با بیش از هفتاد ماه حضور در جبهه ها و شرکت در بیست عملیات ، جبهه را آوردگاه عشق خود کرده بود.

مجید در سال 70 در برابر سنت نبوی سر تعظیم فرود آورده و پس از آن ، دو پسر به نام های علی و مرتضی را از خود به یادگار گذاشت.

وی در سال 1371 با آغاز کار تفحص لشکر 27محمدرسول الله (ص) در خیل جستجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جستجوی گلهای گمگشته و فرزندان عاشورایی ایران شد و در این راه سختی ها و مرارت های بسیاری را به جان خرید تا این که پس از شهادت یار دیرینه اش علی محمودوند، در برگریزان روزگار ، او در استقبال وصال یار بهاری شد و هفدهم مهر ماه سال 1380 دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی در فکه مستجاب شد و اونیز به خیل یاران شهیدش پیوست.

اما او رهرو عشق بود و عشق خود را این چنین در قسمت هایی از دست نوشته اش که بعد از شهادت " نامه ای به خدا " نام گرفت، نگاشته است:

ا سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبی ها ، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص).

 

یا زهرا ؛ فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین(ع) . ای مادر حسن و ای جده سادات ، ای حوض کوثر، ای فریاد رس عباس در کربلا ، ادرکنی ادرکنی ادرکنی ؛ الساعه الساعه الساعه ؛  العجل العجل العجل.

به حق خون علی اصغر و آه زینب ؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم ، شهرت به سراغم آمد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده ، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟

ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید ، از ما بگذر که تقصیر کردیم.

ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم....

والسلام- غلام ونوکر بچه های فاطمه(س)، مجید پازوکی

واینک 3 سال است که انتظار مجید پازوکی به پایان رسیده است اما انتظار مادران مفقودالاثرها همچنان باقیست... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:28  توسط محسن رنگین کمان  | 

عکس هایی زیبا از شهید مجید پازوکی:

www.sajed.ir/pe/component/option,com_ponygallery/Itemid,4/func,viewcategory/catid,64

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:42  توسط محسن رنگین کمان  | 

این مطلب از وبلاگ آهستان به قلم دوست عزیزم امید حسینی وام گرفته شده است.با هم می خوانیم:

22 بهمن 79 ، حرم مطهر حضرت معصومه ( س )   :

توي صحن حرم حضرت معصومه ( س )  نشسته بودم كه ناگهان چشمم افتاد به روزنامه بغل دستي ام: فرمانده جانباز گروه تفحص لشگر محمدرسول الله ، به شهادت رسيد . بله ، درست خوانده بودم ، علي محمودوند ، در فكه 

17 مهر 80 ، مجيد پازوكي ،  يار و همرزم شهيد محمودوند ، به ياران شهيدش پيوست .

روزي كه براي اولين و آخرين بار ،آن دو را ديدم ، فكر نمي كردم كه بعدها بايد افسوس آنروز را بخورم . ماجرا زماني اتفاق افتاد كه من در دانشگاه اهواز درس مي خواندم . دوستاني داشتم كه گهگاهي با هم به مناطق جنگي مي رفتيم . تقريبا همه مناطق را رفته بوديم ، از شلمچه و اروند گرفته تا طلاييه و سوسنگرد و دهلاويه ...

دوستي داشتم كه در چند نشريه دانشجويي وغير دانشجويي فعاليت مي كرد . قرار بود براي برپايي نمايشگاهي در اهواز ، از طرف سپاه به فكه برود و عكسهايي از آن منطقه بگيرد . من كه تا آنموقع به فكه نرفته بودم ، به زور و التماس مجبورش كردم كه مرا هم با خودش ببرد ...

ماه رمضان بود . قرار بود كه بعد از نماز صبح حركت كنيم . آن شب هر جوري بود گذشت و كم كم موقع حركت فرا رسيد . سوار ماشين سپاه شديم و به طرف فكه حركت كرديم . توي مسير تمام افكارم متوجه بيرون بود و مثلا توي ذهنم تداعي مي كردم ، خدايا يه روزهايي توي همين خاك ، توي همين مسير ، توي همين سنگرها ، چه افرادي حضور داشتند و  جنگيدند و شهيد شدند ...

پس از چند ساعت ، به فكه رسيديم . قبلا شنيده بودم كه فكه ، قتلگاه بچه هاي لشگر 27 محمد رسول الله و محل عملياتهاي بزرگي  چون والفجر بوده ، از خودم مي پرسيدم خدايا من اينجا چه ميكنم ؟ خودم هم  نمي دانستم. ماشين درست جلوي مقر گروه تفحص لشگر محمد رسول الله ، توقف كرد و ما پياده شديم . آن لحظه چهره هايي را ديدم كه اي كاش آنروز آنها را بهتر شناخته بودم . ..

يكي از همراهان كه از سپاه اهواز بود و با بچه هاي تفحص آشنايي قبلي داشت ، موضوع عكاسي را با آنها مطرح كرد . قرار شد كه  به اتفاق دو نفر از بچه هاي تفحص كمي جلوتر برويم .

مجيد پازوكي از گروه تفحص ، راهنماي ما شد .سوار ماشين شديم و به سمت قتلگاه شهداي فكه حركت كرديم .توي مسير چند باري ، ماشين توقف كرد و دوستم پياده شد و عكس گرفت .كمي جلوتر هم به محل شهادت شهيد آويني رسيديم ،  پياده شديم و فاتحه اي خوانديم ، باز جلوتر رفتيم تا اينكه متوجه كسي شديم كه تك و تنها ، در آن منطقه پرخاطره با خودش خلوت كرده بود . خود پازوكي هم تعجب كرد و به سراغش رفت . ما او را نمي شناختيم. اما بعد فهميديم كه علي محمودوند است ، فرمانده گروه تفحص لشگر 27 محمد رسول الله . حال عجيبي داشت . معلوم بود كه توي اين دنيا نيست . كسي نميدانست كه در تنهايي او چه مي گذرد . شايد با دوستان شهيدش درد دل مي كرد . به اتفاق او به طرف قتلگاه رفتيم .جايي كه تعداد زيادي از بچه هاي بسيجي با لبهاي تشنه و با مظلوميت تمام به شهادت رسيدند ...

پس ازپايان كار عكاسي  ، به قرارگاه برگشتيم . اين بار ما را به سمت اطاقي بردند كه در آن پيكرهاي پاك شهداي تفحص شده قرار داشت . ما كه انتظار ديدن آن را نداشتيم ، منقلب شديم . استخوان هاي پاك و مقدس شهيدان با دقت خاصي توسط بچه هاي تفحص در كفن پيچيده شده بود .

زمان بازگشت فرا رسيد . اما برايمان سخت بود دل كندن از آنجا و آنها اگرچه تنها به اندازه نصف روز آنجا بوديم .به هر حال با ناراحتي سوار ماشين شديم . همه مات و مبهوت ، به همديگر نگاه مي كرديم و حسرت زمان كوتاهي را مي خورديم كه خيلي زود تمام شد . داخل ماشين ، آن برادر سپاهي شروع كرد به تعريف كردن از وضعيت علي محمودوند و مجيد پازوكي . او از جانباز بودن آنها گفت و اينكه محمودوند يك پايش از بالاي زانو قطع است و در حين تلاش شبانه روزي اش براي جستجوي پيكرهاي شهدا ،  در اثر برخورد با مين چند بار پاي مصنوعي اش شكسته و او كه براي دريافت پاي مصنوعي جديد به بنياد مراجعه كرده بود  ،جواب شنيد كه آقاي محمودوند ، سهميه پاي شما تمام شده است !! ( بله درست خوانديد ، سهميه پا. يه چيزي تو مايه هاي سهميه قند و شكر و برنج و سيمان و اين جور چيزها ) و علي محمودوند هم مجبور مي شد كه با چسب ، قطعات شكسته پاي مصنوعي اش را به هم بچسباند و به همان بسازد . او مي گفت كه اين دو نفر عليرغم داشتن مشكلات زياد و رنجهاي به جاي مانده از تركشها و آسيب شيميايي ، حاضر نيستند كه از اينجا بروند . حتي شنيديم كه محمودوند ، بچه اي دارد كه دچار بيماري صعب العلاجي است كه اين خود مشكلات اين مرد را بيشتر مي كرد ...

بار دومي كه به فكه رفتم  از طريق اردوي دانشجويي بود . دو سه نفري كه دفعه قبلي با هم بوديم از بقيه جدا شديم و به طرف قرارگاه گروه تفحص رفتيم . اما اينبار نه از علي محمودوند خبري بود و نه از مجيد پازوكي . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:49  توسط محسن رنگین کمان  |